عاشقانه

نیمه خالی لیوان

من با تامل در غم‌های بزرگ زندگی‌ام، به شادی بیکران باقی مانده برایم پی بردم. با نگاه حزن آلود مانده به آدم ... ادامه مطلب

صدای سکوت

آن دسته حرفهایی به دل می‌نشست که در نگاه بود نه در کلام. شبیه نگاه پنهانی به آدمی که دوستش داریم، بدون ... ادامه مطلب

دلتنگی

تو به من بگو چه کنم با تو. هر بار که میبینمت، دلم بیشتر برایت تنگ می‌شود. من اما میدانم که آدمها ... ادامه مطلب

من، تو، او

«او» برای «من» همان «من» بود برای «تو». جانش بود، در جسمی دیگر. 📚من، تو، او سعید فرض پور ... ادامه مطلب

من، تو، او

فصل بهار بود اما دلش به پاییز می‌ماند. گاهی دوستانش او را می‌دیدند که بی اختیار می‌ایستاد و به افق خیره میشد ... ادامه مطلب

درست مثل تو

اولین بار که دزد به هست و نیستم زد، تصمیم گرفتم داشته هایم را به دو بخش تقسیم کنم. آنها که با ... ادامه مطلب

عاشق‌ها

من گفتم مگر می‌شود ما، منهای ما. تو به قلبت اشاره کردی و به نوک قله های بلند. گفتی تا ابد تکه ... ادامه مطلب