شلمرود…


هشت سال پیش، غروب یک روز زمستانی، طبقه ششم دانشگاه تهران مرکز، کنار پنجره نشسته بودم و با صحنه ای شبیه عکس بالا روبرو شدم. تقاطع دکتر قریب و انقلاب، روبروی دانشگاه مدیریت تهران مرکز. مرد جوانی با اینکه چراغ راهنمایی و رانندگی سبز بود اتومبیلش رو پشت تقاطع متوقف کرد، چون کمتر از چند ثانیه دیگه چراغ قرمز می‌شد و البته به دلیل ترافیک سنگین احتمالا وسط تقاطع گیر می‌افتاد و راه بقیه اتومبیل‌هارو سد میکرد. حرکتش انسانی بود ولی با سیلی از بوق و فحش مورد اهانت قرار گرفت تا اینکه کلا ماجرا تبدیل شد به نزاع خیابانی! اونم به خاطر این حرکت منطقی و انسانیش. از اون روز به بعد وقتی وارد یک جای شلوغ میشم به سرعت این خاطره در ذهنم تداعی میشه. از خودم میپرسم این جامعه چرا انقدر خودخواه شده. آیا مشکل فقط از جامعه است؟ نقش حاکمیت چیه؟ بعد دوباره میپرسم اگه مشکل از حاکمیته پس نقش مردم کجاست؟ ایا هر دو به یک اندازه دچار سقوط اخلاقی و اجتماعی شدن؟ چطور باید درستش کرد؟ بمونم برای بهبود اوضا و هر روز مورد تمسخر و توهین قرار بگیرم یا از ایران برم؟ تکلیف آدمایی که نمیتونن برن چی میشه؟ اصلا درسته که چشمم رو ببندم و برم؟ اگه وضع ترافیک اینه وضع اتفاق‌های زیر پوستی و نامحسوس جامعه چطوریه؟ اگه کرونا با این وضع ملموسش، به خاطر بی توجهی هر روز چند صد کشته میگیره، پس ایدز با اون حالت مخفی بودن و کمون بالاش احتمالا ریشه ی جامعه ایران رو زده.
دوستای من بهم توصیه می‌کنن که بشینم و بنویسم و کاری به این کارا نداشته باشم. سوالم اینه با این وضعیت از چی و برای چه کسی بنویسم.
شلمرود، یک ده با صفا بود…

سعید فرض پور

SfadminAuthor posts

یک نویسنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.