من تو او

من تو او

هر بار که عجولانه راجع به موضوعی لب به سخن می‌گشود تکه ای از شخصیتش به هدر میرفت. بعدها یاد گرفت سکوت، ... ادامه مطلب

من تو او

دوتایی زیر نور ستاره ها نشسته بودند «من» به «تو» گفت: میدونی سقف خونه ها یه واقعیت بزرگ رو از آدم‌ها گرفت. ... ادامه مطلب

من تو او

‘من’ داشت برای ‘تو’ درد دل می‌کرد. گفت یک روز صبح خُلق و خوی ‘او جانش’، برای همیشه تغییر کرد. می‌دانست هیچ ... ادامه مطلب

من تو او

«تو» می‌توانست اندوه «من» را از دریچه‌ی چشمانش ببیند. با ناراحتی پرسید: چیه «من» جان، چرا ناراحتی! «من» پک عمیقی از سیگارش ... ادامه مطلب

من تو او

به شصت ساله های ما ملت فرودست و شصت ساله های شما اقلیت بهره‌مند نگاه کنید. آدم شصت ساله های ما از ... ادامه مطلب

من تو او

وقتی که دنیا روی تلخشو بهت نشون میده، همه میرن تا شاهد افولت باشن. از این که جای تو نیستن احساس رضایت ... ادامه مطلب

من تو او

آه «تو» جان، کاش میدانستی درد دلم کجاست. روزهای اول برایش «قشنگ‌ترین»، «زیباترین» «مهربان‌ترین» ، و یک دو جین «ترین» که اکنون ... ادامه مطلب

من تو او

«تو» گفت: اینکه بارون، روی سر کس و ناکس به یه میزان فرود میاد نشان رحمت نیست، نشان بی عدالتی مطلقه. فقط ... ادامه مطلب

من تو او

«من» داشت آرام آرام به «تو» و سلامت عقلش شک میکرد. با تعجب پرسید: میدونی باور ها چی هستن؟ «تو» آهسته گفت ... ادامه مطلب

من تو او

پیدا کردن هدف توی زندگی، گاهی بسیار مهم‌تر از بودن توی یک موقعیت خوب و شرایط عالی زندگیه. توی سخت ترین شرایط، ... ادامه مطلب